تبليغاتX
بچه های مجازی
خاطرات مجازی
سلام

اول توضیح بدم به زبان راحت و عام می خوام بنویسم لطفا غلط املایی نگیرین

نمی دونم اون صفا و صمیمیت مجازی کجا رفت

دوستان من میدونید چرا دیگه این وبلاگ به روز نمی شه

چون بچه ها نه دیگه حوصله دارن و نه اون صفا و صمیمیت اول وجود داره

هر کی می خواد حرف بزنه باید مراقب باشه سو تعبیر نشه در صورتی که انجا ایتجوری نبود

شرکتی که همه برای هم جون می دادن الان .........................

حیف واقعا حیف

بعضی ها می گن با حضور بعضی ها اینطوری شد

ولی من می گم نه ایراد به خودمون وارده

چرا باید بزاریم اون صفا صمیمیت از بین بره

خلاصه بگم

مجازی دیگه مجازی نیست . از دست داد اون صفا و صمیمیت رو

اسم واقعی می نویسم : حسین ( لقبم دادش کوچیکه بود ولی یه زمانی )

اینم یه زمانی نمادم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
" ایستاده بودم و دل برکنده از کویر
همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم
و همه جان ، نگاه کردم و در آن گوشه آسمان آویختم
و در اعماق این کبود،
به لذت ، جان می سپردم
و در آبی این دریا
به عشق ، جان می گرفتم
و غرقه در مستی و بی خویشی
با آسمان عشق می ورزیدم
و اشک امانم نمی داد
و می نگریستم
و به نگریستن ادامه میدادم
و می شنیدم که سکوت آبی وحی
این سخن را با دلم می گوید
و من در اعماق همه ذرات وجودم
آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم که:
اگر مجبور نبودم که با مردم بیامیزم
و در میان خلق زندگی کنم
دو چشم را به این آسمان می دوختم
و چندان به نگریستن ادامه میدادم
تا خداوند جانم را بستاند."
از معلم شهید دکتر علی شریعتی
امروز سالروز از دست دادن معلم بزرگیه ... من (سمیه FP) خیلی بهش مدیونم... به گفته خود دکتر  مخاطب آشنای من... کسی که بدون اینکه باهاش صحبت کنی یا ببینیش حرفهای نگفته رو بهش میگی... "

... حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگقتن دارد.."

یادش گرامی..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:46  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
سلام بچه ها

امروز علی رغم اینکه دلم خیلی گرفته ولی می خوام از یک روز خوب و شیرین براتون بگم :

جدیدا" یه سگ با نژاد ژرمن شیپرز برام رسیده که دارم بزرگش مکنم آخه ۲ ماهشه ، خیلی سختی کشیدم تا بهش یاد بدم که توی همه جای خونه نمی تونه کارشو بکنه ( منظورم پی پی ) خلاصه یاد گرفت و با موندش هم دیگه مخالفت نشد تا همین چند روز پیش که سرما خورده بود و یک دفعه وسط بازی کردنش تو پذیرایی جلوی مهمانها .............. چشمتون روز بد نبینه دیگه مادرم با موندنش مخالفت کرد و با کمال ناراحتی بردیمش تو باغه یکی از دوستامون تو کرج نمی دونید که چه حالی دارم واقعا" تو قلبم خونه کرده و نمی تونم ازش بگذرم دعا کنید حدائقل یک ذره دوریش رو بتونم تحمل کنم .

در ضمن یک گاف خوشکل هم دادم که بعدا" میگم .........  داداش کوچیکه 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:30  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
سلام

امروز یه روز خیلی زیباست می دنید چرا چون میلاد مظهر فداکاری و اسوه پاکی و نجابت حضرت زینب (ص) این روز رو به همه همکارام تبریک می گم و همچنین به همه پرستاران ایران زمین  البته تو پرانتز بگم همکارام پرستار نیستند.

راستش رو بخوای این چند روز من و نسرین مامان یه جورایی رسمون کشیده شد هی می رفتیم مکانهای مختلف جهت بازدید وقتی به واحد برمی گشتیم انگار همه انرژی مون رو صرف توضیح دادن و فهموندن کرده بودیم خلاصه بگم خیلی سخت بود

امروز تولد یکی دیگه از همکارامون یعنی مسئول دفتر واحدمون جالب اینجاست  موقعی که من رفتم پیشش گفتم آقای فلانی من با نسرین مامان داریم یه چند لحظه بیرون گفت نمی خواد زحمت بکشید خودش از قضیه تولدش رو بو برده بود این اقای مسئول دفتر آدم خیلی بامزه ای ولی یه مقدار با سالاد درست کردنش حرص رئیسمون رو در میاره این ادم اونقدر خونسرده که تهدیدهای رئیس بهش اثر           نمی کنه موقعی که هزار نفر برای جلسه به واحدمون اومدن این آقا با خونسردی تمام دارن کاهو خرد می کنند ما یک ای ول اساسی جهت این حسن پشتکار بهش می گیم.

خلاصه تولدش رو بهش تبریک میگم.

هیچ کس غیر از من و سمیه fp این وبلاگ رو به روز نمی کنه فکر کنم یادشون رفته که اصلا وبلاگی داریم

مزاحم نمیشم دیگه

تو روخدا اینقدر حرفاتون تو دلتون نگه ندارید برای ما نظر بدید

تو روخدا بیاید وبلاگمون رو  بخونیییییییییییییییییییییییییییید

somayeh kh 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:16  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
 

نمی دونم

چرا کسی نمی آد این وبلاگ رو به روز کنه

از این هفته براتون بگم

هفته خیلی خوبی بود.

یه خبر خیلی خوب بهم رسید اون هم این بود که من کارمند رسمی شدم  این خبر  خیلی خوشحالم کرد

اما براتون بگم:

امروز اول صبح رئیس اومد بهم گفت خانم شما باید اتاقتون  رو عوض کنید خلاصه ما هم بر اساس حرف  رئیس و  اینکه رو حرف رئیس دیگه نمی شدحرف زد اومدیم و جابه جا شدیم

راستش رو بخوای اتاقم رو خیلی دوست داشتم مخصوصا به خاطر اینکه اونجا نسرین مامان و سمیه بودند به اونها عادت کرده بودم

ولش کنید بگذریم.

و اما فردا

یه روز خیلی بامزه و قشنگ خواهد بود

می دونید چراُ چون تولد ۵ از همکارام هستش که فقط یه نفر از اونها تولد واقعیش هستش اونهم رضا تپله و بقیه یا تولدشون گذشته یا هنوز نیومده

این داستان تولد با تولد رئیسمون شروع شد که برای اون یه تولد ساده گرفتیم و باب شد

دیگه وقتتون رو نمی گیرم

فقط به همکاران خوبم زیباترین روز زندگیشون یعنی تولدشون رو تبریک می گم امیدوارم عمری با عزت داشته باشند و در پناه خداوند موفق و سربلند بشن.

                                                                         آمین somayeh kh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:57  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
سلام

امروز یه روز عجیب بامزه اعصاب خرد کن بود

شاید خنده تون بگیره بگید بالاخره چه روزی بود

عجیب

خنده دار

اعصاب خرد کن

جونم براتون بگه امروز یه بنده خدایی از یه شرکتی اومده بود یه مبحثی رو به من آموزش بده در حین آموزش بودم که یک دفعه دیدم همه جا تاریک شد گفتم اشکال نداره یه دقیقه برقها قطع شده و زود وصل میشه دیگه اون بنده خدا هم خدا حافظی کرد و رفت

یه دقیقه گذشت

یک ساعت گذشت

دوساعت

بالاخره برق وصل نشد

بچه همدیگه رو نمی دیدن عباس منظور بزرگ واحدمونه اومده بود تو اتاق من به این گندگی رو که روی صندلی نشسته بودم رو ندید دیگه خودتون تصور کنید

نمی دونم خداکنه این وضعیت به فردا منتهی نشه وگرنه باید همه جلسه ها و قرار ها لغو بشه

بعد من بهمراه همکارام  باید چند تا شمع بخریم دورش جمع بشیم یا شب شعر راه بندازیم یا خلاصه به یه کار دیگه بپردازیم نمی دونم فقط دعا می کنم اینطوری نشه

الان مثل ادمهایی که مجبورند حتما یه خبر رو منتقل کنند نشستم دارم تو تاریکی این مطلب رو می نویسم

یه دعا می کنم و دیگه ختم کلام:

خدایا روح ادیسون را به واحد ما بفرست تا شاید برق واحد ما وصل شود

                                                                                                   آمین. somayeh kh

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
سلام

امروز یه روز خیلی خوبه علی رغم دیروز که اصلا برای من روز خوبی نبود امروز تولد بهترین دوستمون است شاید بگم از پریروز تا حالا همش در تکاپو این تولد هستیم  چنین روزی هم برای خود ادم بسیار دوست داشتنی و زیباست و هم برای دیگران. بهر حال امیدوارم سالهای سال زنده باشی و موفق و این رو به تو بهترین و عزیزترین دوستمون تقدیم می کنم صد ساله شوی مادر(somayeh kh) .

سلام
به آسمان بگو ببارد
شمع های خاموش را روشن کن
به پنجره بنگر
و کبوتری که زیر باران
به پنجره ات پناه آورده
به تو نگاه می کند
به اطلسی ها نگاه کن
و زیر لب نجوا کن
تولدم مبارک
آسمان را ببوس
شمع ها را فوت کن
کبوتر را امان بده
اطلسی ها را آب بده
به زندگی بگو :
تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:30  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
سلام

 یه خبر خوب امروز به عمو عباس خبر دادن که کوچولوش داره به دنیا میاد....ایشالا که هم خانومشون هم طلایه کوچولو هر دو سلامت باشن ... من اینجا از طرف همه تبریک میگم

از اونجای که لاغر شدن توی این دوره زمونه مد شده ... "اقای مسئول دفتر "مجازی هم  تصمیم گرفته که رژیم بگیره... ( خداییش تا حالا ندیده بودم این قدر کمدی هم بشه رژیم گرفت )

  • عمو دکتر تجویز کردن که ۱ یا ۲ میوه به جای ناهار خورده شه... "آقای مسئول دفتر" ۲ سیب ۲ موز ۲ پرتقال ۲ هویج و ۱ لیمو را نوش جان کردن برای اثبات حرفم هم عکسی که داداش کوچیکه  از بشقاب میوه ایشون گرفتن موجوده اگه خواستین بگین براتون میل بزنم...
  • دکتر: برای ناهار یک عدد سوسیس آلمانی کوچولو... آقای مسئول دفتر:  یک عدد سوسیس بلغاری تپل میل فرمودن...
  • نکته جالب اینه که یه روز عصر ما دیدیم  ایشون با چه سرعتی یه ساندویچ تپلیو دارن میخورن بعد که پرسیدیم عمو جان مگه شما رژیم نیستین آقا میگه:ااااااااااا اصلا یادم نبود بعد به سرعت نور بقیه ساندویچو توی دهان مبارک جا دادنو گفتن: حالا که توم شد دفعه بعد...

خوب دیگه جونم براتون بگه که اینجا خیلی شلوغ شده یه عالمه همکار جدید اومدن که خدا رو شکر همه سوژه: ما اینجا دو تا سمیه بودیم خدا ۳ تاش کرد.. سمیه ch  هم اومده  ایشون در زمینه سوتی کم از بچه های مجازی ندارن.. اصلا یکی از شرایط استخدام تو این واحد همینه. ما تو اینجا فقط یه خواننده کم داشتیم که اونم خدا عطا فرمود   اونم از نوع از دیار فرنگ اومده.... دیگه همینو از باکلاسی کم داشتیم... یه بنده خدایی هم اومده که نقل و گوهر از زبانشون جاریه...خدا شانس بده ... این همه سال عمر کردیم هنوز حرفمون  خریدار نداره... ایشون حرف که میزنن رئیس چشم بسته میگه درسته همین کار میکنیم...

خوب از خودمون بگم نسرین جونم  این روزا  برای یه سری کارا مجبوره بره  "د.م" و بیاد ... هی مره میاد...

سمیه kh  هم از امروز گوشیشو عوض کرده و دیگه زده تو گوش ۳۰۰ تومن ... بابا پولداریه دیگه

داداش کوچیکه منتظره موقع ناهار آقای مسئول دفتر بشه از غذای رژیمی عکس بگیره که درس عبرتی بشه برای سایرین 

داداش رضا  هم از موقعیکه اتاقشون عوض شده و رفته تو اتاق بغلی رئیس اینقدر ساکت شده

خودم هم ( سمیه fp ) دیگه چه خبر ...

                                                                                           تا بعد

                                                                                            یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
 
به نام حق
 
اين روزها ايام كريسمس و سالروز ميلاد مسيح است ابتدا اين ميلاد ميمون و مبارك را به همه دوستان مسيحي ام تبريك ميگويم

واقعه تولد عیسی مسیح از زبان قرآن
مریم (23)-
آنگاه که او را درد زاییدن فرا رسید زیر شاخ درخت خرمایی رفت و از شدت حزن و اندوه با خود میگفت ای کاش من از این پیش مرده بودم و از صفحه عالم به کلی نامم فرامش شده بود .
مریم (24)-
از زیر آن درخت (فرزندش عیسی یا روح القدس) او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد .
مریم (25)-
ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد .

مریم (26)-
پس از این رطب تناول کن و از این چشمه آب بیاشام و چشم خود به عیسی روشن دار ، هر کس از جنس بشر را که ببینی به او بگو که من برای خدا نذر روزه سکوت کرده ام و با هیچکس امروز هرگز سخن نخواهم گفت .
مریم (27)-
آنگاه قوم مریم که به جانب او آمدند که از این مکانش همراه ببرند ، گفتند ای مریم عجب کار منکرو شگفت آوری کردی .
مریم (28)-
ای مریم خواهر هارون تو را نه پدری ناصالح بود و نه مادری بدکار.
مریم (29)-
مریم به اشاره حوال به طفل کرد آنها گفتن چگونه با طفل گهواره ای سخن گوییم.
مریم (30)-
آن طفل گفت همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نوبت عطا فرمود .
مریم (31)-
و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت ، نماز و زکات سفارش کرد .
مریم (32)-
و به نیکی با مادر توصیه نموده و مرا ستمکار و شقی نگردانید .
 
خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده ايي ستايش كنم مبادا كه در خدمت گذاري تو ناشكيبا و دلخسته شوم. اين راه آرامشي است ، كه بالاتر از درك آدمي است. خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو ، تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در برگيرند ، تا از هم جدا نباشيم . چرا كه ما هم جزئي از آن كل هستيم چنان پاكم كن تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني است معبود من ، ضعيف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها . تو درياي رحمت و مهري ، گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش توبس عظيم تر از گناهان من . به رحمت تو پناه مي آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم. رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، هنگامي كه مي لغزيم .خدايا ! با آزموني رويارو هستم بگذار با ايمان به آنكه پرسشگر تويي همانگونه كه پاسخگو تويي با آن روبرو شوم.من بسيار نادانم ، اما دانش تو بيكران است خدايا ! چه چيز هست كه تو نداني؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم ، بگذار از اين بازي لذت ببرم خدايا همه چيز طبق خواست تو تحقيق مي يابد ،پس چرا من نگران و پريشان باشم ؟ خدايا !مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ، تحسين و نكوهش در لذت و درد ، در بيماري و تندرستي ،و در خوشبختي و فلاكت ، شاد باقي بماند در قلب كوچك من آتش عظيم عشقت را بيفروز. بگذار شوقم به سيماي زيبايت هر روز فزوني گيرد.
و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پرمهر تو بسپارم خدايا !خانه قلب من كوچك است آن را چنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد خانه قلبم ويرانه است‌ ، آن را مرمت كن تا در خور تو شود خانه قلبم آلوده است آن را پاك و مطهر گردان عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي
شود كه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شوي و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم
.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:5  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 

سلام

این روزا  اتفاقهای عجیب و غریبی  میوفته... سمیه kh  که الان حدود ۱ هفته است که به جامعه عینکیهای مقیم مرکز پیوسته حالا بگذریم از اینکه قدرت خدا با عینک( بدون گذروندن فوق لیسانس و ... ) شده خانوم دکتر ولی نمیدونم این عینک چه اثری روش داشته که دو روزه سوتی بارونمون داره میکنه... می خواد بگه اجناس توی پاکت میگه اجناس توی پاتک.ازش می پرسیم شارژر داری - میگه چی شب  شعر چیه؟..  داداش کوچیکه (حسین) هم که امروز رفته مرخصی برای انجام یک سری کارهای ویژه البته این بماند که دقیقا این کارهای ویژه تو کلار دشت انجام می شه   .  داداش رضا هم این روزا سخت مشغول ترجمه کردنه کارهای شرکته و حسابی English today  شده و ادمو یاد دیار فرنگ میندازه..نسرین جونم  هم که ماشالا بزنم به تخته شده معاون رئیس و همش میره جلسه و با بزرگا می پره و خدارو شکر اصلا هم افه مدیریتی نمیاد... عمو عباس  هم که دیگه نگو چون داره دختر دار میشه و حسابی خوشحاله...  من( سمیهfp ) هم از موقعی که رئیس گفته ۲.۳  ماه دیگه باید از اینجا برم یه جای دیگه کار کنم یه غمی تو دلم افتاده که نگو البته  میدونم خدا هوامو داره  بهش فکر نمیکنم و به جای اینکه گوشیه هدست و بذارم توی گوشم و آهنگ گوش بدم نمیدونم چه جوری از توی لیوان چاییم و در حال پخش موسیقی توسط عمو عباس کشف شد...   

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:20  توسط نسرین-سمیه- سمیه fp -سیدرضا-حسین-عباس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سمیه fp: همیشه خدایی نیشش بازه

نسرین :یا به عبارتی یازده سال سابقه

سمیهkh :فعال واحدمون

حسین: داداش کوچیکه

سید رضا: رضا تپل

عباس: بزرگ واحدمون

سید علی: پنالتی زن مجموعه

سید حسین: به قول رضا تپل فارغ از همه ....

پیوندهای روزانه
ذهن زیبا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM